تبليغاتX
یزدان
با توجه به اهتمام دولت محترم و مردمی در جهت هدفمندی یارانه ها از این به بعد این قوانین در خانه ما حکم فرما شد :

1- وعده های غذایی زیر به جای منوهای قبلی جایگزین گردید :

- صبحانه : ماکارونی با پنیر و خامه و عسل و کره (من امتحان کردم خیلی خوشمزه است)

- ناهار : آبگوشت (البته گوشت نداریم ) با ماکارونی (می گن گوشت کوبیده با ماکارونی خیلی می چسبه )

- شام : یا به خاطر حفظ سلامتی نمی خوریم (باربی بمونیم ) یا ماکارونی

2- رفتن به حمام ماهی یک دفعه آنهم با شرط اینکه بیش از 5 دقیقه طول نکشد .

3- حداکثر لامپ روشن در منزل 1 عدد آنهم از نوع کم مصرف 6 وات

4- کلیه وسایل گرمایشی تا ساعت 23 که موقع خوابیدن است خاموش و بعد از آنهم یک عدد بخاری با شعله کم تا ساعت 6 صبح روشن می ماند .

5- کلیه پخت و پزها به خانه پدر و مادر منتقل گردید.

6- نوشیدن آب در طول 24 ساعت حداکثر یک لیوان

7- رفتن به WC حداکثر یک بار در روز (باید سعی شود این عمل استکباری حتی المقدور در خانه اقوام یا در محل کار انجام گردد.

حالا خدایی یک ذره جدی به این مسئله نگاه کنیم من نمی دونم این چه جور کمکی هست که دولت به مردم می کنه من از یک نانوایی آزاد پز بربری نان می خریدم 300 تومان الان می خرم 310 تومان این چه جوری به نفع من هست یا من نان لواش آزاد می خریدم 33 تومان الان می خرم 75 تومان بعد این به نفع من هست و من هم نمی فهمم این فقط یک قلم ساده هستش مابقی مایحتاج مردم هم همین وضع رو داره .

اگر توی کشور سوئد ماهی 300 دلار به همه می دن قضیه اش فرق می کنه و هیچ ربطی هم به ما نداره

به هر حال امیدوارم هر اتفاقی قراره بیفته به نفع مردم تموم بشه البته منظورم ازاون نفع های بالایی نبود

علی یارتون

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 12:52 |

زاهدي گويد: جواب چهار نفر مرا سخت تكان داد . اول مرد فاسدي از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد . او گفت اي شيخ خدا ميداند كه فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستي ديدم كه افتان و خيزان راه ميرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي . گفت تو با اين همه ادعا قدم ثابت كرده اي؟

سوم كودكي ديدم كه چراغي در دست داشت گفتم اين روشنايي را از كجا اورده اي ؟ كودك چراغ را فوت كرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو كه شيخ شهري بگو كه اين روشنايي كجا رفت؟

چهارم زني بسيار زيبا كه درحال خشم از شوهرش شكايت ميكرد . گفتم اول رويت را بپوشان بعد با من حرف بزن .


 
گفت من كه غرق خواهش دنيا هستم  چنان از خود بيخود شده ام كه از خود خبرم نيست تو چگونه غرق محبت خالقي كه از نگاهي بيم داري؟

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در دوشنبه هشتم آذر 1389 و ساعت 10:3 |

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

  خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!


  

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!


 

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!   و

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در شنبه بیست و دوم آبان 1389 و ساعت 12:55 |

شقایق گفت :با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم

گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی 
   

 یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود 
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه 
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت 
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته 
 

 و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفتشنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

  اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم 
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند 
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

   بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده 
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من 
 

 به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و 
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم 
و او هرلحظه سر را رو به بالاها 
تشکر می کرد پس از چندی

 

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت 
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت 
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ 

  در این صحرا که آبی نیست 
به جانم هیچ تابی نیست 
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من 
برای دلبرم هرگز دوایی نیست 

 واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و 
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

 

 دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ 
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

   و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت 
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد 
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

 مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت 
نشست و سینه را با سنگ خارایی 
زهم بشکافت زهم بشکافت

 

 اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

  نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را 
به من می داد و بر لب های او فریاد 
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی 
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

  ومن ماندم نشان عشق و شیدایی 
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389 و ساعت 12:6 |

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را      

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود

ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد

کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در سه شنبه ششم مهر 1389 و ساعت 9:3 |

یکی به احمد کسروی گفته بود که آقا جان شما دیگر دارید همه چیز را منکر میشوید.
کسروی گفت مثلاً چه چیزی را؟
گفت مثلاً معجزات پیامبر اسلام را.
گفت مثلاً کدام معجزه را؟

گفت همان که با سوسمار حرف زد!

گفت خوب با چه زبانی با سوسمار حرف زد؟
گفت با…زبان عربی.
گفت مرد حسابی این که می شود معجزه سوسمار، پیامبر که
خودش عرب بود

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 و ساعت 9:17 |

همیشه فکر می کردم خیلی از مسایل اخلاقی یا اجتماعی یا شخصی یا ....  که ما انسانها با اون در ارتباطیم نسبی هست مثل خوبی ،  بدی و ... ولی تازگیها به این نتیجه رسیدم که تنهایی آدم ها جزی مسایل مطلق هست که هیچوقت نسبی نمیشه چون وقتی آدم احساس تنهایی می کنه موقعی که احساس میکنه که کسی نیست که اون رو بفهمه ؛ احساس میکنه که با وجود خیل آدم هایی که دور اون رو گرفتن و هرروز میان و میرن باز هم تنهاست با وجود تمام کسایی که به راست یا دروغ نشون میدن با تو خوش هستن باز هم میبینی کسی رو نداری موقعی که میبینی بهت میگن سری که تو داری شاه نداره ولی در عمل میبینی که سر تو اندازه سر یک آدم معمولی هم ارزش نداره چرا نباید احساس کنی که تنهایی و اون هم تنهایی مطلق .چرا نباید به همه بگی که چی در باره اونها فکر می کنی چرا باید توهم مثل اونها بشی و تظاهر کنی .

ز دوستان دورنگم همیشه دل تنگ است.

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 و ساعت 10:13 |

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد
.

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 و ساعت 16:44 |

آسمون 
ابراتو وردارو برو
دیگه تنها منو بگذارو برو
آسمون اخماتو وا کن
آبی شو
آسمون
آفتابی شو  آفتابی شو

آسمون غرقه به خونه دل من
آسمون دشت جنونه دل من
تک و تنها توی دنیای بزرگ
آسمون بی هم زبونه دل من

آسمون مرده دیگه مهر و وفا
بزم ما پر شده از رنگ و ریا
نه محبت می شه پیدا نه صفا
آسمون قهر دیگه از ما خدا

آسمون کاشکی که می شد بپرم
تو دله آبی تو خونه کنم
کاشکی می شد مثال ابرای تو
زار زار گریه مستونه کنم
زار زار گریه مستونه کنم

آسمون ابراتو وردارو برو
دیگه تنها منو بگذارو برو
آسمون اخماتو وا کن آبی شو
آسمون
آفتابی شو  آفتابی شو

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 17:26 |

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی
ها کرده پاک

                                                  ای تپشهای تن سوزان من
                                                              آتشی در سا
یۀ مژگان من
                                                              ای ز گندم
زارها سرشارتر
                                                              ای ز زرین شاخه
ها پُر بارتر
                                                              ای در بگشوده بر خورشیدها
                                                              در هجوم ظلمت تردیدها
                                                              با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
                                                              هست اگر
، جز درد خوشبختیم نیست


این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟


                                   ای دو چشمانت چمنزاران من
                                            داغ چشمت خورده بر چشمان من
                                            پیش از اینت گر که در خود داشتم
                                            هر کسی را تو نمی
انگاشتم
 
         درد تاریکی
ست دردِ خواستن
         رفتن و بیهوده خود را کاستن
         سرنهادن بر سیه
دل سینهها
         سینه آلودن به چر
کِ کینهها
         در نوازش
، نیش ماران یافتن
         زهر در لبخند یاران یافتن
         زر نهادن در
کفِ طرارها
         گم
شدن در پهنۀ بازارها

                                                         آه ای با جان من آمیخته
                                                         ای مرا از گور من انگیخته

                                                         چون ستاره، با دو بال زرنشان
                                                         آمده از دوردست آسمان
                                                         از تو تنهاییم خاموشی گرفت
                                                         پیکرم بوی همآغوشی گرفت

                                                         جوی خشک سینهام را آب، تو
                                                         بستر رگ
هام را سیلاب، تو
                                                         در جهانی این
چنین سرد و سیاه
                                                         با قدم
هایت قدمهایم به‌راه

         ای به زیر پوستم پنهان شده
         همچو خون در پوستم جوشان شده
         گیسویم را از نوازش سوخته
         گونه
هام از هُرم خواهش سوخته
                                                 آه
، ای بیگانه با پیراهنم
                                                 آشنای سبزه‌زارانِ تنم


           آه
، ای روشن طلوع بیغروب
           آفتاب سرزمین
های جنوب
           آه
، آه ای از سحر شادابتر
           از بهاران تازه تر
، سیراب تر
           عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
           چلچراغی در سکوت و تیر
گی‌ست
           عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
           از طلب پا تا سرم ایثار شد
           این دگر من نیستم
، من نیستم
          حیف از آن عمری که با
«من» زیستم
 
                                                                 ای لبانم بوسه گاه بوسه
ات
                                                                 خیره چشمانم به راه بوسه
ات
                                                                 ای تشنج
های لذت در تنم
                                                                 ای خطوط پیکرت پیراهنم
                                                                 آه می
خواهم که بشکافم ز هم
                                                                 شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
                                                                 آه می
خواهم که برخیزم ز جای
                                                                 همچو ابری اشک ریزم هایهای

 
                این د
لِ تنگِ من و این دود عود؟
                در شبستان
، زخمههای چنگ و رود؟
                این فضای خالی و پروازها؟
                این شب خاموش و این آوازها؟


                                                 ای نگاهت لای
لای سحر بار
                                                 گاهوا
ر کودکان بی‌قرار
                                                 ای نفس
هایت نسیم نیمخواب
                                                 شُسته از من لرزههای اضطراب
                                                 خُفته در لبخند فرداهای من
                                                 رفته تا اعماق دنیاهای من


                   ای مرا با شعور شعر آمیخته
                   این همه آتش به شعرم ریخته
                  چون تب عشقم چنین افروختی
                  لاجرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده توسط سید علی سیف زاده در سه شنبه نهم شهریور 1389 و ساعت 16:7 |


Powered By
BLOGFA.COM