|
یزدان
|
||
اینجا آسمان ابریست ،
آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ،
آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ،
آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ،
آنجا را نمیدانم...
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ...
استاد دکتر علی شريعتي
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمهای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور میآید
آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته
باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست
کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه
است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به
اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها
اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی
نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین،
برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ
ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با
کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه
هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار
نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را
دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش
کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای
سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به
رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و
با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و
برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من
است..
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان،
اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته
باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا
از نو بیاغازید .
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم
برایت آرزو کنم!
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :” كاش يك غذاي حسابي باشد .”
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد .
او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :” توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است .
. .
“
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت :
"آقاي
موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر
حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .”
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت :
“آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي
داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو
خواهد بود ..”
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :
“ من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي
تله موش بيفتد.!”
او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود .
همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا
بلند شد.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند.
بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .
زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :”براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .”
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد.. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.
براي
همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد .
تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.
افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند.
بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر
شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد
کتاب کوچه /ب2/ص1463
اگر فرصتي دوباره براي بزرگ كردن فرزندم داشتم:
كمتر با انگشت او را تهديد مي كردم و بيشتر نقاشي مي كشيدم.
كمتر در صدد اصلاح او بر مي آمدم و بيشتر به او نزديك مي شدم.
چشمانم را از روي عقربه هاي ساعت بر مي گرفتم و به چشمان او نگاه مي كردم.
سعي مي كردم كمتر بدانم و بيشتر اهميت بدهم.
با او بيشتر به پياده روي مي رفتم و بادبادك هوا مي كردم.
به جاي جدي رفتار كردن با او ، با جد يت با او بازي مي كردم.
با او بيشتر به دشت و صحرا مي رفتم تا به ستارگان خيره شويم.
بيشتر او را در آغوش مي گرفتم و كمتر با او كشمكش مي كردم.
كمتربه او سخت مي گرفتم و بيشتر تأييدش مي كردم ، اول به او عزت نفس مي دادم ، بعد سر پناه .
كمتر به او عشق به قدرت را ياد مي دادم و بيشتر قدرت عشق را به او مي آموختم.
بسه ديگه بيش از اين مي ترسم از زندگي ساقط بشم.
علي يارتون
|
|