تبليغاتX
یزدان
 
یزدان
 
 
 

اینجا آسمان ابریست ،

آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ،

آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ،

آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ،

آنجا را نمیدانم...

 

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ...

 

استاد دکتر علی شريعتي

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:26  توسط سید علی سیف زاده  | 
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز راخلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطاناست

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد وگفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگردایستاد و پرسید: استاد, سرما وجوددارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که مااز آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجوددارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجوددارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی درحقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ،تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجودندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجوددارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما اورا هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او درجنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جزشیطان نیست

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمهای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور میآید

آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:28  توسط سید علی سیف زاده  | 

از آنجایی که هر کشور و ملتی نشانه و سمبولی ویژه از خود دارند
ایرانیان یکی از کهن ترین مردمانی هستند که سمبولی بسیارشگفت انگیز و سراشر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جای گذاشته اند که با اندوه فراوان بسیاری از ما ایرانیان از آن نا آگاه هستیم . این نشان " فره وشی" یا " فروهر" نام دارد که قدمت آن بیش از 4000 سال تخمین زده شده است . تاریخچه فره وشی ی افروهر به پیش از زایش زرتشت بزرگوار این پیر و فیلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز میگردد . سنگ نگاره های شاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد . نکته بسیار شگفت انگیز این نشان ملی ما ایرانیان آن است که تک تک این نشان دارای مفهوم دانشی نهفته است . اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم :
1 - قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکاری و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند .
 
2 - دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش "دادار هستی اورمزد" خدای واحد ایرانیان دارد که زرتشت در 4000 سال پیش آنرا به جهان هدیه نمود .

 
3 - چنبره ای ( حلقه ای ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند . مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره ( حلقه ) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند .

 
4  - بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است .

 
5 - سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد . که بی شک میتوان گفت تا میلیون سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است . این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک ایرانیان است .

 
6 - در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به " دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد .

 
7 - دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد . یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود .
8 - انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران که قدمتی بیش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک دارد . پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زرتشت همین سه فرمان است که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .این تنها گوشه ای از آثار نیاکان گرامی ماست که امروز وظیفه ماست از آن پاسداری کنیم.به امید روزی که ایرانی به هویت ملی خویش بازگردد . اینجا تنها این آرزوی داریوش بزرگ که در سنگ نبشته های خود به جای گذاشته است به حقیقت می پیوندد.
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است. ( کوروش كيبر )
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:53  توسط سید علی سیف زاده  | 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد ..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است..
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:44  توسط سید علی سیف زاده  | 
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :” كاش يك غذاي حسابي باشد .”
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد .
او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :” توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . “
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت :
"آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .”
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت :
“آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود ..”
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :
“ من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!”
او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد .
زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود .
همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند.
بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .
زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :”براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .”
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد.. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.
براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد .
تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.
افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند.
بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:49  توسط سید علی سیف زاده  | 
آورده اندکه در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت واستالین بعد از میتینگ‌های پی در پی آن روزتاریخی! برای خوردن شام باهم نشسته بودند. در کنار میز یکی ازسگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟روزولت گفت: من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت راجلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد،سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،خردل دهان سگ راسوزاند و از خوردن صرفنظر کرد.
بعد نوبت به استالین رسید
. استالین گفت هیچکاری با زبون خوش پیش نمی ره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته وبایکدستش گردن سگ را محکم گرفته وبا دست دیگرش خردل را به زوربه داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب و زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تفکرد. در این میان که چرچیل به هردوی آنها میخندید،بلند شد و گفت: دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید! شمابایدکاری بکنیدکه خودش مجبوربشه بخوره،روزولت گفت چطوری؟چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل رابه مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان درحالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل گفت: دیدیدچطوری میتوان زور را بدون زور زدن به مردمان اعمال کرد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:50  توسط سید علی سیف زاده  | 
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می 
گوید. مُرده !»

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می
بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب2/ص1463

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:18  توسط سید علی سیف زاده  | 

اگر فرصتي دوباره براي بزرگ كردن فرزندم داشتم:

كمتر با انگشت او را تهديد مي كردم و بيشتر نقاشي مي كشيدم.

كمتر در صدد اصلاح او بر مي آمدم و  بيشتر به او نزديك مي شدم.

چشمانم را از روي عقربه هاي ساعت بر مي گرفتم و به چشمان او نگاه مي كردم.

سعي مي كردم كمتر بدانم و بيشتر اهميت بدهم.

با او بيشتر به پياده روي مي رفتم و بادبادك هوا مي كردم.

به جاي جدي رفتار كردن با او ، با جد يت با او بازي مي كردم. 

با او بيشتر به دشت و صحرا مي رفتم تا به ستارگان خيره شويم.

بيشتر او را در آغوش مي گرفتم و كمتر با او كشمكش مي كردم.

كمتربه او سخت مي گرفتم و بيشتر تأييدش مي كردم ، اول به او عزت نفس مي دادم ، بعد سر پناه .

كمتر به او عشق به قدرت را ياد مي دادم و بيشتر قدرت عشق را به او مي آموختم.

                                                                                                                                                     

ديان لومنز

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:51  توسط سید علی سیف زاده  | 
نمي دونم چي بگم منم خيلي دلم گرفته مي دونم احساس خيلي ها مثله منه وقتي اين حس رو داشته باشي كه فقط هنگام سر شماري (شما بخونيد راس شماري) به حساب مي آييد و ديگه به هيچ دردي نمي خوريد و هيچ جا حساب نشين .مردم ما حكايت مرغ رو دارن كه توي عزا و عروسي سرشون رو مي برن فقط هم به همين درد مي خورن ديگه چه حالي مي توني داشته باشي .خيلي متاسفم كه نمي تونم بيش از اين بگم يعني به خاطر خيلي از نيازهام جراتشو ندارم كه بگم بايد همين بغض فرو خورده رو نگه دارم تا بميرم .نمي دونم ميشه اسمم رو آدم بذارم يا نه .

بسه ديگه بيش از اين مي ترسم از زندگي ساقط بشم.

علي يارتون

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:30  توسط سید علی سیف زاده  | 
نمي دونستم اينقدر مهم شدم كه وبلاگ بي خاصيت من هم دچار اختلال بشه به هر حال خدا خيرشون بده بالاخره ما هم احساس كرديم يه چيزي شديم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:9  توسط سید علی سیف زاده  | 
 
  بالا